من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است
خیس خیس خیس.. چشم مرا خیس می کنی عزیزماز چمدان هوشیاریت دستمالی بیاویز که اشکهایم را تار و پودی از خشکی گیرا شودتا مرا سیل نبرد در این سفرتا ساحل آشنا هم با من و تو غریبگی نکندزخم زخم زخم.. زخم مرا خشک می کنی عزیزماز چشمهایت دریغ اما؛ جربان زیباییت همیشه تاریخچه ی زمستانی مرا می گشایدتا با آستین خاک و دود و ولوله ی چکاوکبه همان باغ سبز بازگردیمآوای نسیم شقایق هنوز خواندیستهنوز می شود سرت را روی مخمل کنار طاقچه بگذاری و با چشمهایت بازی کنیبه من بخندیبا انگشتهایم خودت را بشماری.. که سرآستین پیچک کنار آینهمرا هول کند و خوابهایم مثل امشب به بی آلایگی بریزد کنار و من باز به خود می روم ولی این سفر رفتنیستسفر از وقتی بود و شد که دستهایت پشت شیشه ی زندان جوانیهرم دستانم را نخ نما کردکه هیچکس نفهمید یک ستاره همزیر ناودان مهتاب چه زیرکانه غروب می کندآفتاب بیناست و هر گام می گوید تو مرده ای.. زندگی،و به جستجوی پالیز های نایاب هم شدهرواق گلگون کاخ مرا و تو را عزیزمدر می نوردد..یادم می رود از هراس نیامدنپشت قدمهایم خاکاب کردی ابر بی حاشیه با من، اما؛ تو به کدامین قیمت حاضر گشتیتمام پنجره هایت را ببندی ، پنبه هایت را کوک کنی که از تب خاطره ها شب ها هم بی ستاره بگذرانیتوان آفتاب کم است آری، اما من هر شب ماه را به خیسی بوی شب می پیچانم ،همین که یاد گرفته ام از تو ننویسمو خدایم پشت پنجره در آسمان نگهدارتو باشد،کافیست…سکوت سکوت سکوت ..سکوت عزیزم
وحيد مردن چيزه خوبيهخدا به هر كسي نميده
Post a Comment
2 comments:
خیس خیس خیس.. چشم مرا خیس می کنی عزیزم
از چمدان هوشیاریت دستمالی بیاویز که اشکهایم را تار و پودی از خشکی گیرا شود
تا مرا سیل نبرد در این سفر
تا ساحل آشنا هم با من و تو غریبگی نکند
زخم زخم زخم.. زخم مرا خشک می کنی عزیزم
از چشمهایت دریغ اما؛ جربان زیباییت همیشه تاریخچه ی زمستانی مرا می گشاید
تا با آستین خاک و دود و ولوله ی چکاوک
به همان باغ سبز بازگردیم
آوای نسیم شقایق هنوز خواندیست
هنوز می شود سرت را روی مخمل کنار طاقچه بگذاری و با چشمهایت بازی کنی
به من بخندی
با انگشتهایم خودت را بشماری..
که سرآستین پیچک کنار آینه
مرا هول کند و خوابهایم مثل امشب به بی آلایگی بریزد کنار
و من باز به خود می روم ولی این سفر رفتنیست
سفر از وقتی بود و شد که دستهایت پشت شیشه ی زندان جوانی
هرم دستانم را نخ نما کرد
که هیچکس نفهمید یک ستاره هم
زیر ناودان مهتاب چه زیرکانه غروب می کند
آفتاب بیناست و هر گام می گوید تو مرده ای.. زندگی،
و به جستجوی پالیز های نایاب هم شده
رواق گلگون کاخ مرا
و تو را عزیزم
در می نوردد..
یادم می رود از هراس نیامدن
پشت قدمهایم خاکاب کردی
ابر بی حاشیه با من، اما؛ تو به کدامین قیمت حاضر گشتی
تمام پنجره هایت را ببندی ، پنبه هایت را کوک کنی که از تب خاطره ها شب ها هم بی ستاره بگذرانی
توان آفتاب کم است آری، اما من
هر شب ماه را به خیسی بوی شب می پیچانم ،همین که یاد گرفته ام از تو ننویسم
و خدایم پشت پنجره در آسمان نگهدارتو باشد،
کافیست…
سکوت سکوت سکوت ..سکوت عزیزم
وحيد مردن چيزه خوبيه
خدا به هر كسي نميده
Post a Comment