14 December 2009

مُردم

دارم مي‌ميرم
ميفهمــــــــــــــــــــــــــي!؟
دارم مي‌ميرم
.
.
هميشه ميگفت: براي نوشتن بهونه لازمه
حالا بهونه زياد دارم 

2 comments:

nazi said...

خیس خیس خیس.. چشم مرا خیس می کنی عزیزم

از چمدان هوشیاریت دستمالی بیاویز که اشکهایم را تار و پودی از خشکی گیرا شود

تا مرا سیل نبرد در این سفر

تا ساحل آشنا هم با من و تو غریبگی نکند

زخم زخم زخم.. زخم مرا خشک می کنی عزیزم

از چشمهایت دریغ اما؛ جربان زیباییت همیشه تاریخچه ی زمستانی مرا می گشاید

تا با آستین خاک و دود و ولوله ی چکاوک

به همان باغ سبز بازگردیم

آوای نسیم شقایق هنوز خواندیست

هنوز می شود سرت را روی مخمل کنار طاقچه بگذاری و با چشمهایت بازی کنی

به من بخندی

با انگشتهایم خودت را بشماری..

که سرآستین پیچک کنار آینه

مرا هول کند و خوابهایم مثل امشب به بی آلایگی بریزد کنار

و من باز به خود می روم ولی این سفر رفتنیست

سفر از وقتی بود و شد که دستهایت پشت شیشه ی زندان جوانی

هرم دستانم را نخ نما کرد

که هیچکس نفهمید یک ستاره هم

زیر ناودان مهتاب چه زیرکانه غروب می کند

آفتاب بیناست و هر گام می گوید تو مرده ای.. زندگی،

و به جستجوی پالیز های نایاب هم شده

رواق گلگون کاخ مرا

و تو را عزیزم

در می نوردد..

یادم می رود از هراس نیامدن

پشت قدمهایم خاکاب کردی

ابر بی حاشیه با من، اما؛ تو به کدامین قیمت حاضر گشتی

تمام پنجره هایت را ببندی ، پنبه هایت را کوک کنی که از تب خاطره ها شب ها هم بی ستاره بگذرانی

توان آفتاب کم است آری، اما من

هر شب ماه را به خیسی بوی شب می پیچانم ،همین که یاد گرفته ام از تو ننویسم

و خدایم پشت پنجره در آسمان نگهدارتو باشد،

کافیست…

سکوت سکوت سکوت ..سکوت عزیزم

هستي said...

وحيد مردن چيزه خوبيه
خدا به هر كسي نميده